بنام یکتای پاک
شوق آن دارم که روزی در میان عاشقان دربه در،
درون کوچه های خلوت پر سوزو سرمای زمستان خیالم
کودکی باشم
که از شوق بهاران
پا برهنه تا به زیرچشمه ی خندان عمر
رو به سوی انتهای کوچه های سرد و تاریک زمستان
راه را بر اندیشه های سرد خود پیدا کنم
پرزنان همچون کبوتر بچه ای خندان و خیزان
از سر این خانه های گنگ ودل مرده
ز اکراه غبار آلود شبهای زمستان
با مسمم همچو کوه،چون چکاوکهای مست،
زیر پای عاشقان خفته در خون،
پر زنان و جست و خیزان
خواب ایشان بر هم زنم
شاید که در بیداری این عاشقان
سوی آن چشمه که می بخشد حیات و زندگی،
بر این دل یک لا قبا،
راه یا بیراهه ای پیدا کنم.
ای کبوتر بچه ی خندان و بی کس
در پر زدن بر آسمان خانه ی پوشالی چشمان من،
یک لحظه ای پرپر مزن .
به تاوان نگاهم
خواب قصه ی این عاشقان خفته را بر هم مزن.
١٣/٩/٧٧